|
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم
|
|
|
مسعود کیمیایی برای من و نسلم از سربازهای جمعه شروع می شود و با حکم و رئیس ادامه پیدا می کند و این روزها هم محاکمه در خیابان... دنیای تمام این فیلمها از من دور است اما نمی توانم از کنارشان بگذرم. پی نوشت ۲۶/۸/۸۸: مگر قرار نبود تنهاتر نشوم؟ خانم خردمند روحتان شاد.
+
تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:23 نويسنده سینما آزادی
|
مسعود رسام، امیر قویدل و مهدی سحابی با هم می روند. بعد هم می گویند بهروز بقایی حال خوشی ندارد...
آنوقت من پر می شوم از لحظه های خانه سبز یاد رخساره می افتم که چقدر دوستش داشتم بارون درخت نشین با آن ترجمه محشرش صفحه صفحه در ذهنم ورق می خورد و دعا می کنم که تنهاتر نشوم.
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:33 نويسنده سینما آزادی
|
به دوستم قول داده ام در مورد خاطره خوش دیدن پاتو زمین نذار (ایرج قادری) و اینکه چقدر خندیدیم و عجب فیلمی بود و عجب فیلم دیدنی در وبلاگم بنویسم. سر قولم هستم. اگر وقت شد می نویسم. اگر وقت شد... پی نوشت: وقت که نشد...
+
تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:31 نويسنده سینما آزادی
من نه بانک دارم، نه مغازه، نه واحد تجاری و نه هیچ چیز دیگری که به مناسبت ۸/۸/۸۸ افتتاحش کنم. نه سیم کارت ایرانسل دارم که آهنگ پیشواز رایگان بگیرم و نه شبکه ای که به مناسبت امروز هر دو ساعت یک تله فیلم برای مردم پخش کنم و در میان هر تله فیلم هم تصویر زنده حرم را نشان دهم.
من یک وبلاگ دارم که حیفم می آید این ۸/۸/۸۸ که تولد هشتمین امام شیعه است درونش ثبت نشود. یک وبلاگ که بعد از سه سال دوست دارم در این تاریخ هم درونش چیزی نوشته باشم. همین و این بهترین است و خدا رو شکر. پی نوشت: سهم من هم از این همه برنامه فقط تله فیلم روز هشتم بود که دوستش نداشتم.
+
تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:12 نويسنده سینما آزادی
|
بالاخره اکران فرهنگی هم در ایران (یعنی تهران) آغاز شد. دیشب به دیدن صداها در سینما آزادی رفتم. از نیمه، فیلم چهار پنج مرتبه قطع شد و تا مدتی هم صدایش خراب بود. امشب هم که آمده ام اینجا و می بینم همه حسابی از نحوه اکران شاکی هستند. به قول مادرم تازه از نمایش خبری ندارند که به خاطر تاخیر و صدای بد و پرش فیلم نیمی از تماشاگران دیشب سالن را ترک کردند. باز هم باید یادآور شوم که همه چیزمان عجیب به همه چیزمان می آید! پی نوشت:
+
تاريخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:29 نويسنده سینما آزادی
|
دوست داشتم وبلاگی گروهی داشتیم که مخصوص دیدن فیلمهای دیده نشده بود؛ فیلمهایی که تعدادشان در ایران کم هم نیست. مثلا این تله فیلم روابط (ایرج کریمی) که این روزها وارد شبکه نمایش خانگی شده کار خوش ساختی است. کشف روابطش حوصله می خواهد و خوب ذهن تماشاگر را مشغول می کند. فیلمهای زیادی هستند که گم شده اند. دوست دارم پیدایشان کنم و ازشان بنویسم اما فعلا وقتی نیست. این روابط هم یک کشف کوچک بود میان این همه مشغله درسی و کاری و ذهنی. وقتی کردید ببینیدش. پیشنهادی هم دارید بگویید.
پی نوشت: راستی حال شما چه طور است؟ حال من که اصلا خوب نیست. پی نوشت دو: وقت نوشتن ندارم. این شمس العماره را داشته باشید. برفتم بر در شمس العماره، شرح حالیست از شمس العماره. پی نوشت شخصی: می آیم و وبلاگ یکی از بهترین دوستانم را از لیست وبلاگ دوستان پاک می کنم، نمی خواهم دیگر نوشته هایش را بخوانم... می خواهم باز هم با هم دوست بمانیم.
+
تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:12 نويسنده سینما آزادی
|
![]()
+
تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:18 نويسنده سینما آزادی
دیشب تدوینش تمام شد. یعنی فیلم حاضر شد و درست ساعت ۷ نسخه دی وی دیش توی دستم بود. مدتی که برای تدوین نشسته بودیم و پلان های اضافه را حذف می کردیم و می چسباندیم و نظر می دادیم و تیتراژ نسبتا ضعیفی را هم که نیمش تقصیر خودم بود با پیشنهاد آقای رضایی درست می کردیم هنوز نمی فهمیدم فیلم چه طور شده. خب حق هم داشتم، بی هیچ تجربه ای در کار چه نظری می توانستم بدهم.
کار تمام شد و بالاخره برای اولین بار از ابدا تا انتهای عکس العمل را دیدم. بار اول گیج بودم که چه بود. بعد فکر کردم دو پلانش مصنوعی درآمده. حس کردم نکند آخرش تیتراژ طولانی شده و این بار آخری که همین چند لحظه پیش دیدمش از پایان فیلمنامه که در گروه ۱۵ نفریمان برایش رای گیری کرده بودیم خوشم نیامد. عکس العمل اولین فیلم کوتاه من است. یک تجربه خوب با کلی روزها به یاد ماندنی. کار بدی نشده. دو - سه تا پلان عالی دارد که واقعا دوستشان دارم و تقلبهایش همه شبیه چیزهایی است که خودمان روزهای امتحان دیده ایم یا گاهی انجام داده ایم. می دانم بارها و بارها باز هم فیلم را می بینم و هر دفعه بیشتر دقت می کنم که یک ایرادی گیر بیاورم و یادم نگه دارم که در کارهای بعدیم تکرارش نکنم اما بی صبرانه منتظر دیده شدنش هستم (البته با یک دلشوره کوچک) تا بفهمم سلیقه های مختلف چه می گویند. من که می گویم یک تجربه خوب:)
+
تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:6 نويسنده سینما آزادی
|
بعد از این تعطیلات سه ماهه که خودش پر بود از کارها و رفت و آمدها و نوشتن ها؛ پاییز آمد. هرچه هم تکراری باشد هنوز اول مهر بعد از یازده سال برای من تنها یک معنا می دهد: شروع مدرسه!
امروز در پایان اولین هفته تحصیلی خودم را با سرعت رسانده ام که چند خطی بنویسم از این پنج روز که نمی دانم به اندازه چه مدت گذشته است. از روزهای اولش که تا بیاید خوابم ببرد دو و سه نیمه شب می شد و شش صبح بیدار شدن عجیب سخت می نمود. از همان روز اول هم که تکلیف بود و تست و صحبت از دیپلم و کنکور؛ که اولی هم بیشتر به خاطر همین دومی مهم است... در همین هفته کلی درس خواندیم، تحقیق کردیم و برای اینکه هفته مان کامل شود امروز یک امتحان فیزیک هم دادیم. عجب هفته ای بود، نه سینما، نه فیلم، نه کتاب؛ تمام سهمم شبی ۳۷ دقیقه شمس العماره (سامان مقدم) بود که البته سهم خوبیست. واقعا دیدنی. هیچ وقت دوست نداشته ام منتقد باشم اما همیشه به یک چیز در این باره حسودی کرده ام! آن هم این است که در پایان هر سال و جشنواره فیلم فجر و هرازگاهی یک بار منتقدها ده فیلم مورد علاقه شان را در ماهنامه فیلم می گویند و پیشنهادش می دهند و نتیجه نظراتشان می شود بهترین فیلمهای زندگی ما. این شماره از ماهنامه فیلم را از دست ندهید.
درباره الی... (اصغر فرهادی)، لیلا (داریوش مهرجویی)،خانه دوست کجاست؟ (عباس کیارستمی)، شبهای روشن (فرزاد موتمن)، کاغذ بی خط (ناصر تقوایی)، چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور)، طعم گیلاس (عباس کیارستمی)، سازدهنی (امیر نادری)، باد ما را خواهد برد (عباس کیارستمی)، باشو غریبه کوچک (بهرام بیضایی) و... کازابلانکا، بر باد رفته، سرگیجه، هوش مصنوعی، روانی، آوای موسیقی، دزد دوچرخه، ماهی بزرگ، نمایش ترومن، شفق و... این هم بهترین های زندگی من:) بهترین های شما چیست؟ پی نوشت: ما در مدرسه مان پنج شنبه ها تعطیلیم. اینگونه است که امروز آخرین روز کاری محسوب می شود. (البته بنده که فردا برای فیلمبرداری تیتراژ فیلم تقلب راهی مدرسه ام)
+
تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:59 نويسنده سینما آزادی
|
داشتم می رفتم بخوابم. شب بخیر را به همه گفتم و در اتاقم را بستم و بعدم پام را که فکر می کنم در برخوردم با چمدان کف اتاق یک ضربه اساسی دیده با پارچه سبزی که تو کمدم بود بستم. چند ثانیه بیشتر به خواب نمانده بود که پشیمان شدم. لب تابم را باز کردم تا مثلا کامنتام را با همین ده دقیقه باتری به جا مانده چک کنم که به خاطر اختلالات بلاگفا در این دو روزه زیاد هم نبود اما مگه میشه در حالیکه آخرین روزهای تابستان سپری می شوند زود خوابید و به آنچه در این سه ماه آمد و رفت فکر نکرد و ازشان ننوشت. تابستان عجیبی بود. بعضی روزهاش با همین خیالاتی که همیشه هم از داشتنشون شادم حسابی سخت بود مثل روزهای اول تابستان یا وقتی دندانهای عقلم را جراحی می کردم یا وقتی نتونستم مثل هر سال روزه بگیرم یا این لثه اضافه که هنوز توی دهنم هست و فردا تکلیفش معلوم میشود... بعضی روزهاشم خوش گذشت مثل سفر شمال یا ساخت فیلم کوتاه تقلب یا آن مجسمه کوچک ایشیمبابا یا عکاسی در شهرک سینمایی یا دیدن طوفان سنجاقک و محدوده دایره با یکی از دوستان قدیمی یا... پی نوشت یک: من را به خاطر این نوشته های در هم برهم و بی سر و ته و ببخشید... می اندازمش تقصیر خودتان که گفتید بمانم و بنویسم:) پی نوشت دو: آهان راستی این تردید را که واروژ کریم مسیحی بعد از ۱۸ سال به این خوبی ساخته از دست ندهید. بگذارید یکبار این پیش بینی ها غلط از آب دربیاید و دوخواهر پر فروش ترین نشود. من در جشنواره دیدمش اما فکر کنم این روزها دوباره به دیدنش بروم. این روزها روزهای شک و تردید است. پی نوشت سه: می روم برای دیپلم. این منم؟ عجب زود بزرگ شدم.
+
تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:58 نويسنده سینما آزادی
|
نمی دانی اینکه وقتی باران امشب شروع می شد تو تازه از سینما آزادی آمده باشی پارک آب و آتش و با دوستان همیشگیت باشی و حسابی از یک سرپناه دور باشی چه کیفی دارد. بدوی و خیس خیس شوی و دوستانت به این نتیجه برسند که اگر افشین خالقی را که افتاد توی استخر خانه مهتاب اینا مسخره نمی کردند اینجوری نمی شد چه حالی دارد. اینکه قبلش حتی از دیدن دو خواهر که می دانی اثر هنری نیست لذت برده باشی و کلی حس خوب یادت بیاید و بعد این باران. آخرشم که در اوج سرما و در حالیکه از تک تک شاخه های مویت باران می چکد بر می گردی زیر سقف و یک نسکافه داغ داغ...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:5 نويسنده سینما آزادی
|
اینجا یک سال اول نوشته ای نداشت، تلاش یک نوجوان سیزده ساله بود برای نوشتن در فضایی ناشناخته که آنوقت انقدرها هم رواج نداشت. تصمیم گرفته بودم از سینما و کتاب و فرهنگ و هنر بنویسم و چه جوریش را نمی دانستم لابد! قبل از اینکه زیاد به اسم و اولین پست و نوشته هایم فکر کنم پستهایی را پشت سر هم ردیف کردم. شاید خنده دار است یا اصلا مسخره اما تا جایی که یادم هست اولش حسش ترس بود و بعدتر شوق نوشتن در این فضای مجازی آمد سراغم. خلاصه اینکه هرچیزی یکجوری شروع می شود و اینجا هم با یک اسم معمولی(که هنوز هم آدرسش بلاگفایش به همین اسم است) و با چند پست ساده و بدون امکان درج نظر به وجود آمد. کم کم من با وبلاگم بزرگ شدم و ده ماهش بود که فهمیدم چقدر وبلاگ نویسی و اینجا را دوست دارم و به فکر افتادم تا تولد یکسالگیش همه چیز را مرتب کنم و درست و حسابی شروع به نوشتن کنم. اولینش اسم وبلاگ بود که به سلام سینما تغییر دادم و چون نام بلاگفاییش قابل تغییر نبود، رفتم و یک دامنه به این نام ثبت کردم. قالبش را عوض کردم و جای نوشته های شما را بوجود آوردم. به قول معروف دستی به سر و گوشش کشیدم و بعد هم برایش یک جشن تولد گرفتم و روز تولدش شد یکی از مهم ترین روزهای زندگیم. تنها چیزی که هنوز به من و روزنوشتهای شخصیم در قالب سینما نمی آمد همین اسم "سلام سینما" بود. اسمی تکراری از فیلمی که من هیچ وقت هیچ یک از آثار کارگردانش را دوست نداشته ام (فیلمهایش خوب است گفتم من دوست نداشته ام!) دنبال یک اسم سینمایی شخصی... نوستالژیک. کلنگ آزادی که خورد خاطرات قدیمی یادم آمد و حرفهایی دیگران از اولین سینمایی که آنجا رفتم. سینما آزادی؛ بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم:) اما از اول این تابستان خیلی چیزها تغییر کرد، برای اولین بار حرفهایم در روزنوشتهای سینماییم نگنجید. گاه فقط کلماتی بودند که می خواستم بنویسم و آنچنان بی مفهوم می نمودند که فراموششان کردم و این روزها هم برای نوشتن چیزی نداشتم. شک از همانجا آمد. شک اینکه ببندم و بروم و تمام وقتم را بگذارم برای کتاب تازه ام. شک اینکه هیچ کس اینجا را نمی خواند و همین پنجاه-شصت بازدید روزانه هم که وبگذر آمارش را گزارش می دهد اتفاقیست. شک اینکه... بدی شک همین است دیگر، شروع که بشود تا آخرش می رود. شک همان درباره الی است: یک پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه... شک همان تلخیست که در این ده - یازده روز کم کم برای من از بین رفت. فهمیدم اینجا کلی خواننده دارد. فهمیدم با کمی تغییر در روند نوشته هایم دوباره دستم به قلم می رود. ممنون از همراهیتان و امیدوارم از این تغییر که از اینجا به بعد به سراغ نوشته هایم می آید ناراضی نباشید. اینجا دیگر فقط روزنوشت روزهای سینماییم نیست؛ هرچند که سینما همیشه و همچنان مهم ترین رویداد جهان من است. راستی روز این رویداد مهم بر شما مبارک. اهل سینما روزتان مبارک:)
پی نوشت یک: نوشته ای را که به عنوان پست موقت گذاشته بودم و آن همه نوشته های شما را... حیفم آمد موقت باشد. برای همین این ها را در همان پست نوشتم و نوشته های موقت قبلی را هم در ادامه نوشته دائم کردم:) پی نوشت دو: پستچی سه بار در نمی زنه دخترجون. تو زندگی یه قانون بی رحم وجود داره: اینکه بیشتر فرصت های مهم غیرقابل برگشتنه!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 3:2 نويسنده سینما آزادی
|
وقتی بیست خط از سینمایی که دیشب رفته اید و عکاسی امروزتان در شهرک سینمایی می نویسید و بعد این کامپیوتر مملو از ویروستان همه چیز را از بین می برد چه می کنید؟ واقعا حیفم می آید که بی خیال این پست و نوشتن از امروز شوم. خلاصه می کنم که دیشب رفتیم سینما آزادی و دیدن کیش و مات (جمشید حیدری) و امروز با دوستان برای عکاسی رفتیم شهرک سینمایی غزالی. همین جا اعلام میکنم اگر کسی حاضر است اصل این نوشته را که الآن روی کاغذی کنار من است تایپ کند کمک بزرگی به سینما آزادی کرده.
پی نوشت دلیل نبودن این روزها: prison break. این تنها دلیلی است که این روزها نیستم. راستی به خاطر دو-سه پیشنهادتان برای نوشتن ممنونم. زحمت نمی دهم.
+
تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:30 نويسنده سینما آزادی
|
یکی از کارهایی که همیشه در یزد انجام می دهم سر زدن به دوستان قدیمی و همیشگی است. شاید برای یک شانزده ساله کلمه قدیمی کمی خنده دار به نظر برسد اما کاملا درست است. دوستی قدیمی یعنی از دوم دبستان که مادر این دو دوست قدیمی همکلاس مادرم شد و حالا ما از روز به دنیا آمدنمان با هم دوستیم. آنها در فرزانگان یزد و من در فرزانگان تهران. امروز هم رفته بودم پیششان و حرف از سینما بود و سیاست. در مورد دومی که هیچ چیز تازه ای نیست اما آنها از وضعیت سینماهای یزد می گفتند و تعطیل شدن یک سینمای دیگر. حالا استان یزد با بیش از ۳۰۰ هزار نفر جمعیت دو سینما دارد که ظهرها به دلیل گرمی هوا نمایش ندارد و شب ها آخرین سانسش نه است. حالا از این گله گذاری ها که بگذریم نشستیم دور همی و فیلم تازه ای که گرفته بودند را دیدیم. نسکافه داغ داغ (علی قوی تن) یک موزیکال کودکانه است که بیش از هر چیزی به درد پخش در برنامه فیتیله جمعه تعطیله می خورد. همین.
فردا صبح ساعت ۶ با قطارهای سریع اسیر برمی گردیم تهران. فکر کنم تا ۱۲ ظهر برسیم. اینجا زود به زود به روز می شود:) پی نوشت: بالاخره قالب وبلاگم درست شد. آخ جون:)
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:48 نويسنده سینما آزادی
|
|
|