|
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم
|
|
|
قبلا هم گفته بودم و نوشته بودم که دیدن هر فیلمی جدا از فیلمش خودش یک اتفاق است؛ ماجرایی که گاه آنقدر جالب هست که در چندخطی یا بیشتر روایتش کنیم. اما ماجرای جایی دیگر و دیدنش به دورتر از این روزها و ماهها برمی گردد. چهار سال پیش بود؛ کمی دورتر. آن روزها میان فیلمهای پرفروش و جنجالی دوئل و خوابگاه دختران، جایی دیگر اکران شده بود. بی هیچ سروصدا و تبلیغاتی. به عنوان یک فرد یازده ساله نمی دانستم چرا دیدنش ترغیبم می کند اما ما هم مثل بقیه اگر آن روزها سینما می رفتیم، که رفتیم، همان فیلمهایی را دیدیم که همه می دیدند و پرفروش شدند و در این میان من تنها دوبار پوستر جایی دیگر را در خیابان بر سردر سینمایی دیده بودم؛ بی هیچ ذهنیتی. آن روزها حتی پیشنهاد دیدنش را مصمم بیان نکردم؛ دلیلی نمی توانستم برای حرفم بیاورم. (وقتی حتی تبلیغ تلویزیونی نداشت) فقط می دانستم می خواهم این فیلم را ببینم، آن موقع اسمش را به لیست فیلمهایی که قرار بود در پخش نمایش خانگی ببینم اضافه کردم؛ اما سالها گذشت و در بین آن همه اسمی که در دفترچه بود، تنها جایی دیگر خط نخورد. نمی توانستم از یک تجربه جدید در سینمایمان بگذرم؛ اولین تلفیق انیمیشن با سینمای حرفه ای در ایران. اسفند ۸۵ در طی دو میل کوتاه قرار شد بعد از عید مهدی کرم پور خودش فیلم را به من بدهد. انگار ماجرای دیدنش داشت به پایان می رسید. روزی که قرار بود فیلم را بگیرم ساعتی بعدش باید فرودگاه می بودیم و دو روز بعدش هم شروع امتحانات بود با ریاضی. فیلم را در همان روزها دیدم اما درست مانند سریال، در هشت - نه قسمت. برای همین هم آن موقع چیزی ننوشتم؛ وقتی هم نداشتم تا دوباره ببینم. اما همیشه منتظر یک فرصت بودم، یک فرصت مناسب که از اول تا آخرش را ببینم و اینکه چرا یکدفعه در نیمه شبی که صبحش مسافرم این فرصت پیش می آید دیگر برایم زیاد عجیب نیست. جایی دیگر را دیدم اما فعل شنیدن، برای فیلمی که حرف دارد برای گوش دادن، بهتر است: - من فکر می کنم یه روزی باید یکی پیدا شه که ببخشه؛ وگرنه برای گرفتن حقمون که هیچ وقت هم معلوم نیست با کیه تا ابد باید با هم دیگه بجنگیم. - دوست دارم وقتی بزرگ شدی هیچ وقت اسلحه دستت نگیری؛ هیچ وقت آرزوی مردن کسی رو نکنی؛ هیچ وقت به این فکر نیفتی که می تونی کاری کنی که دیگران وجود نداشته باشند. - جای دیگری وجود نداشت، جایی دیگه تو وجود همه ماها بود که گمش کرده بودیم... نسلی می یاد، نسلی که گوشش از داستانها و نصیحت های ما پره؛ اون می خواد حقیقت را بدونه، مستند، دقیق و بدون پرده پوشی؛ تا اون جایی دیگر را، آن ناکجاآباد دوست داشتنی و مورد علاقه اش را همین جا بسازه... نسلی می یاد که آرمانش رو عملی می کنه... پی نوشت:چند روزی در سفرم...
+
تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3:54 نويسنده سینما آزادی
|
امروز بالاخره در کمال ناباوری امتحانات یک ماهه من به پایان رسید و حدود ده دقیقه بعد با دوستان در سینما بودم؛ تیغ زن (علیرضا داودنژاد). تیغ زن بعد از تبلیغات جنجال برانگیزش در حالی که در روز اول اکران توانست به فروشی ۲۳ میلیونی دست یابد این روزها فروشش به شدت افت کرده و دلیلش همان است که شاید بعضی از دوستانم سینما را ترک کردند... راستی واقعا چه جوری می توان تیغ زن را دوست داشت؟
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:54 نويسنده سینما آزادی
|
تعطیلات پنج روزه وسط امتحانات باعث شد وقت کنم و سری به سالنهای سینما بزنم. قرنطینه اولین ساخته منوچهر هادی را امروز (فکر کنم حالا دیگر دیروز تلقی می شود) در سینما جمهوری دیدم و بعدش طبق عادت سری به کافه آنتراکت و نوشیدن یک فنجان قهوه. راستی چرا گاهی فیلم ها حتی انگیزه ای برای نوشتن ایجاد نمی کنند؟(عکس از 30نما) پی نوشت: بالاخره نسخه آزمایشی سایت سینما آزادی راه اندازی شده. سایت سینما آزادی اولین لینک این وبلاگ است. پی نوشت غم انگیز: یاد نوشته گاوخونی افتادم؛ امسال سال رفتن بود... تسلیت به خاطر رفتن نادر ابراهیمی... پی نوشت (۲۴ خرداد): یکشنبه امتحان ادبیات دارم؛ از آن درسهایی که چه سر کلاس و چه شب امتحانش برایم شیرین بوده و است و می دانم می ماند؛ که قلم دست گرفتن را سالهاست دوست دارم و آموخته ام. نوشته ی زیر را اکنون برای امتحان خواندم، شما هم تجربه اش کنید: آن جمعه خونین دیگر برای زخمی ها یخ لازم بود. نزدیکی های بیمارستان در خانه هموطنی را زدم. خانم ارمنی بود؛ هرچه یخ در یخچالش داشت، داد و یخچال را خالی کرد و از ظرف های آب پر کرد. گفت:" یخ که بست برایتان می آورم". پرسیدم:" آب هندوانه دارید؟" طولی نکشید که همسایه هایش با لگنهای پر از یخ و چند پارچ آب هندوانه به بیمارستان آمدند و چندتاشان هم سوپ جوجه و کمپوت آورده بودند. این مهربانی ها را کی و کجا دیده؟... نوشته سیمین دانشور - بهمن ۵۷ - روزنامه کیهان
+
تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:27 نويسنده سینما آزادی
|
سالی یک بار؛ درست وسط امتحاناتم می آیم تا بنویسم تو؛ وبلاگ کوچولویم بزرگتر شده ای. امروز دو سالت تمام شده و پا در سه سالگی می گذاری. سالی که گذشت برایت سال پرباری بود و برای من هم. خیلی چیزها بود که می خواستم برای تولدت بنویسم اما الآن فقط دو کلمه کوچکش را یادم هست: تولدت مبارک.
ممنون از همه کسانی که در این دو سال فیلمنوشتهای سینما آزادی را خواندند و نوشتند؛ ادامه دارد... پی نوشت: متاسفانه در روز تولد سینما آزادی نوشته های "قاچاق فیلم" و "راستی چه جوری سنتوری ببینیم" که در لینکهای جداگانه بودند؛ به دلیل به روز نشدگی توسط بلاگفا پاک شده اند. انشاالله در اول فرصت به همه چیز رسیدگی می کنم. پی نوشت ۲: با وجود سینمایی بودن اینجا نمی شود قهرمانی پرسپولیس و قطبی را تبریک نگفت. پی نوشت ۳: امروز یادم آمد سال پیش این موقع سینمای ایران در چه وضعیتی بود؛ ۲۷ خرداد همه رفتیم سینما. می خوام سالگردش را اجرا کنم؛ اگر با این اقدام فرهنگی موفقید، شما هم دعوت کنید؛ در وبلاگتان، نوشته هایتان و ... سینما هنوز با سالن های پر از طرفدارش شیرین تر است. پی نوشت ۴(۱۱ خرداد): امتحان شانزدهم به بیست و هشتم موکول شد؛ ... یعنی مجبورم ۲۸ به سینما... پی نوشت ۵: چلچراغ این هفته بهترین سکانس مینای شهر خاموش (امیر شهاب رضویان) را چاپ کرده؛ جشنواره ۸۵ بهتر بود...
+
تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:0 نويسنده سینما آزادی
|
|
|