تبليغاتX
سینما آزادی
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم

ریسمان باز

وقتی در جشنواره وقتها را تنظیم می کردم که آخرین ساخته کارگردانان نامی را از دست ندهم هنوز خبر نداشتم که در حاشیه جشنواره و جدا از فیلمهای جنجالی ریسمان باز (مهرشاد کارخانی) با دو بازی عالی از بابک حمیدیان و پژمان بازغی یکی از محدود فیلمهای دوست داشتنی جشنواره ایست که دوستش نداشتیم. امروز صف های طویل همیشه پای یک زن در میان است را پشت سر گذاشتیم و در سالن تقریبا خالی عصرجدید به دیدن ریسمان باز نشستیم. ریسمان باز صحنه هایی دارد که هیچ گاه در فیلمهایمان ندیده بودیم و دیدنش برای من که خالی از لطف نبود. پیشنهادش هم به شمایی می دهم که سینمای نو را دوست دارید.

پی نوشت: این آخر تابستانی حساب قرار است ار خجالت خودم در بیایم برای همین فکر کنم اینجا روزانه های سینمای ایران شود فعلا.

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:37 نويسنده سینما آزادی |

دیروز آمدم و یک پست برای انتخاب (تورج منصوری) نوشتم که متاسفانه از بین رفت و من هم دیگر وقتی برای بازنویسیش ندارم. البته بعضی از فیلمها دیدنشان ماجرایی هم برای نوشتن ندارد. می گذاری در دستگاه و یک ساعتی جلوی تلویزیون استراحت می کنی.

دوباره صدای زنگ:

بی دلیل زنگ می زند

تلفن

در خانه ناشنوایی

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:28 نويسنده سینما آزادی |

 

بی دلیل سعی کردم امشب را خاموش بمانم و دست به قلم نبرم؛اما عاقبت کنار چراغ روشن یاهو نوشتم :   " کاغذ سفید مانده بود و برای خط خطی کردنش تنها من بیدار بودم"

جمعه شب در صد فیلم با آن صدای ضعیف ضیافت (مسعود کیمیایی) را دیدم؛ کرمانشاه بودیم و نتوانستم بیایم و از سینمای فیلمسازی بنویسم که تنها فیلمهای پس از انقلابش را دیده ام و سینمایش بیشتر برایم شبیه خاطرات بقیه است تا خودم. برای همین هم قرار نبود از ضیافت بنویسم؛ از فیلمی که وقتی به روی پرده ها رفت من کودکی دو ساله بودم و اولین بار که از این فیلمساز به یاد می آورم سربازهای جمعه بود، در سالن خلوت سینما ایران. من که از بین تمام آنچه از استاد دیده ام برای خودم رئیس را، تمام سکانسهای آن دکتر و حواس پرتی های شکیبایی را از همه بیشتر دوست دارم و یادم مانده.

پی نوشت (دوباره صدای زنگ): دنبال بهانه های ساده و خوب برای قلمی کردن می گردم. همه آنچه بیشتر از آنکه فکر می کنیم هست. با مجموعه صدای زنگ تلفن شروع کرده ام... واقعا بیش از آنچه فکر می کردم در روزمرگیهایمان بود:

پیرزن دلش گرفته

از این تلفن بی زنگ

روزهاست دارد

دنبال سمعکش می گردد

پی نوشتهای "صدای زنگ تلفن" ادامه دارد... شما هم از این صدای زنگها بنویسید.

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:15 نويسنده سینما آزادی |

به بهانه تولد دوستم بردمش سینما آزادی؛ باور نمی کردم یک روز فیلمهای دهه ۴۰ - ۵۰ را بدون حضور فردین، وثوقی و فائقه آتشین  روی پرده سینمای این روزها ببینم. اصلا مگر آنها فیلمهای خوبی بودند که تصمیم بازسازی بگیریم یا تکرارشان کنیم؟ شاید اگر کسی دوستشان دارد به دلیل دیگری است؛ من که آن موقع نبوده ام. حرف آخر از شما که بزرگترید و از نسلهای قبل می آیید.

راستی فیلم سربلند (سعید تهرانی) بود.

پی نوشت: امروز (۲۶ مرداد) فهمیدم که به دلیل اختلالات در بلاگفا هیچ کدام از کامنتهای این پست به دستم نرسیده. امیدوارم بتوانم دوباره از نوشته هایتان بهره مند شوم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 18:13 نويسنده سینما آزادی |



نشسته ام پشت يكي از كامپيوترهاي كافي نت دوستم و براي اولين بار دارم از يك مكان عمومي وبلاگ نويسي مي كنم.  ديروز عصر براي تماشاي مستند فيلم تينار ( مهدي منيري) كه برنده جايزه بهترين فيلم مستند از جشنواره سال گذشته بود رفتم. انقدر وقت است كه از يك فيلم جديد و خوب ننوشته ام كه فكر كنم يادم رفته چگونه توصيفش كنم. واقعا جايگاه فيلم كوتاه يا مستند... اصلا براي مردم جايگاه دارد؟ حداقل يك بار اكران شده كه بازتابش را ببينيم؟ تينار آن قدر مستند خوبيست كه مطمئنم داستانش براي عام هم جاذبه دارد چه برسد اهالي هنر كه بخواهند از آن مناظر چهار فصل و صحنه اي كه در يك قطره آب فيلمبرداري شده هم لذت ببرند. متاسفانه نتوانستم براي نقد و بررسي فيلم كه با حضور محمد شيرواني بود بمانم؛ البته به جايش از دوست عزيزم كه كمانچه كنسرت شهرام ناظري را به عهده داشت و مرا براي كنسرت دعوت كرد ممنونم. كنسرت شهرام ناظري واقعا عالي بود (در مورد شروع تا پايان مي گويم، تاخيرها و جا تنگي ها ديگر عادت شده)

پی نوشت: سر کلاس المپیاد ادبیات این هفته یکی از بچه ها کتابی همراهش بود به نام نوشداروی طرح ژنریک (که معنیش را هم درست نمی دانم) من هم کتاب را ورقی زدم و حیفم آمد این شعرش را ننویسم: شاعری وارد دانشکده شد / دم در / ذوق خود را به نگهبانی داد

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:27 نويسنده سینما آزادی |

سينماي ايران | آتش بس
( عكس: علي نيك رفتار )

امروز یه کتاب فروشی عالی کشف کردم؛ از آنهایی که می شود چند ساعتی لا به لای کتابهایش غرق شد. وقت هم داشتم؛ دونه دونه تمام کتابها را با دقت نگاه می کردم. فکر کنم یک ساعتی اون بین غرق بودم؛ چقدر وقت بود از دنیای کتاب خبر نداشتم؛ "کافه پیانو" به چاپ پنجم رسیده بود و فروشنده ها مرتب پیشنهادش می کردند؛ هر چند " هفته ای یه بار آدمو نمی کشه" را گیر نیاوردم و تمام شده بود اما حسابی با دست پر بیرون آمدم. یک دفترچه تو جیبی جدید که حتما باید عکسش را بذارم؛ عکس اون فنجون داغ قهوه را که من را یاد کافه می اندازه. یه کتاب هم با نام شب هزار و دوم خریدم که حتما باید ازش بنویسم؛ همان دو صفحه اول را که در مغازه خواندم حرف نداشت؛ اون هم با این اسم محشر. دو-سه تا کتاب دیگه هم خریدم که بعد از خواندن ازشان خواهم نوشت. بعد از این کشف جدید در غروب جمعه تا رسیدن به ماشین روی یه پل راه رفتیم؛ از همانهایی که می شود هزار نوع سکانس مختلف رویشان پر کرد. زاویه دید، یک اتوبان پهن با ماشینهایی که از این بالا معلوم نیست با این سرعت کجا می روند. روی پل حداقل ده سکانس دوست داشتنی فیلمهای زندگیم یادم آمد. بعد هم سری زدیم به خیابان هنر که از ابتکارات این تابستان است و برای گشتهای شبانه بد نیست؛ من که دو-سه تکه پانتومیم عالی دیدم. اما هنوز جای یک فیلم در این جمعه خوب خالی بود؛ فیلمهایم را بارها زیر و رو کردم؛ از آن وقتهایی که می خواهی بی دلیل یک فیلم ببینی که واقعا دوست داری؛ اصلا مهم نیست چه فیلمیست و برای بار چندم؛ مهم این است دوستش داری و من دوباره این نسخه قاچاق آتش بس را که آن موقع چون دو بار در سینما دیده بودم بی عذاب وجدان خریدم (و حلا مطمئنم در اولین فرصت بعد از خرید فیلمهایی که ندارم یک نسخه اصلیش را هم می خرم) برداشتم تا ببینم؛ برای بار چندم یادم نیست. همین الآنش هم درست نمی دانم چرا این فیلم را هنوز و مانند بار اول دیدنش انقدر دوست دارم؛ خودم هم نقدش می کنم و می دانم فیلم قابل دفاعی نیست اما شاید کودک درونم دوستش دارد؛ پس حق دارد شب جمعه خوبی را بگذراند.

 الآن فاکتور خرید را از سطل آشغال بیرون کشیدم؛ گلچبن لاله نرسیده به پل بابایی. بعد از گشتن حتما از روی پل بگذرید. یک نگاه هم به ماشینها بیندازید که با آن سرعت هنوز از ما پایین ترند.

+ تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 1:53 نويسنده سینما آزادی |

وقتی فهمیدم امشب شبکه دو بادکنک سفید (جعفر پناهی) را پخش می کند واقعا خوشحال شدم،  چند روزی می شد هوس کرده بودم بیام و چیزی بنویسم؛ یک فیلم ایرونی ببینم. راستی تلویزیون هم این روزها خوب خوشحالمان می کنه ها؛ مشق شب، سازدهنی، خانه دوست کجاست؟، بادکنک سفید... 

باید اعتراف کنم حالا که نصفه شبی آمدم و نشستم اینجا هیچی برای نوشتن ندارم؛ حداقل تا یادم نرفته روز خبرنگار را به همه دوستان خبرنگارم تبریک بگم. مبارک.

دیگه...  از همه دوستانی که برای اینجا می نویسن بازم ممنون ولی کاش نوشته ها بیشتر به این پستها و حرفهای این روزها نزدیک باشه؛ از این همه تبلیغات خسته شدم. باور کنید من دانلود رایگان بازی و برنامه، شارژ مجانی ایرانسل نمی خوام و دوست ندارم به جای وبلاگ صاحب سایت شوم. برای اینکه دموکراسی حفظ بشود همچنان این وبلاگ به نمایش این نظرات می پردازد.

فیلمی با نام سربلند اکران خود را آغاز کرده؛ هیچ ازش نمی دانم. فکر کنم به زودی باید سری به سینما بزنم. شما هم وقت داشتید هم فرزند خاک هست هم مینای شهر خاموش؛ از دست ندهید.

در آخر: هیچ کس نمی داند شغل دوم بابای دخترک در بادکنک سفید چه بود؟

پی نوشت(جمعه ۱۸ مرداد): قرار بود در پایان فصل چهار از lost بنویسم که موکول شد به سال ۲۰۱۰. پایان lost و فصل ششم.

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:49 نويسنده سینما آزادی |

 

نیم بها بودن بلیط، رفتن آب و برق و گاز و... این روزها بهانه های بهتریند برای سینما رفتن تا فیلم. من امروز هم برای دیدن فیلم رفتم و می دانم تا باشم می روم. اما چقدر وقت است یک فیلم ایرانی موضوع بحثمان نشده؟ چقدر وقت است نشریاتمان یک پرونده نداده اند برای یک فیلم ایرانی؟ چقدر وقت است از، سینمایی که می رویم صحبت نمی کنیم؟

من هنوز اینجایم تا از سینمایی که می گویند نبودنش ایده آل است بنویسم. من هنوز از پیش تولید تا اکران، منتظر فیلمم. من امروز هم روی صندلی های راحت سینما آزادی نشستم و فیلم دیوار (محمدعلی طالبی) را دیدم. ساعت دو که برق سینما رفت هم نشسته بودم تا دوباره پرده روشن شود که در کمتر از ده دقیقه هم شد. دیوار پر از گره های ریز دراماتیکی است که هر کدام بیست دقیقه ای از فیلم را پرکرده اند و یکدستی کار را بهم می زنند؛ اما واقعی است این ظهور و به اوج رسیدن و بعد برای لحظه ای فراموش کردن. که این فراموشی مال ما ایرانیان است. راستی اگر خواستید بروید سینما؛ آن یک سالنی را پیدا کنید که مینای شهر خاموش (امیرشهاب رضویان) را نمایش می دهد و پیشنهاد بعدی هم باید همین دیوار باشد در سالن شهر قصه آزادی.

پی نوشت: تب lost بالاخره من را هم گرفت؛ این روزها پرفروشترین دی وی دی ها اول مال جواهری در قصر (که با افتخار می گویم که فقط بیست دقیقه اش را دیده ام و یانگوم را از بانو چو تشخیص نمیدم) و امپراطور دریا (این یکی را نمی دانم چیست!) شده و بعد هم lost. باید اعتراف کنم با اثر هنری بی نظیری هم رو به رو نیستم اما هنر جذابیت، انتخاب عالی و بازی خوب بازیگران و یک فیلمبرداری بی عیب این روزها مرا زیاد جلوی تلویزیون می نشاند. حتما در پایان فصل چهار مفصل ازش خواهم نوشت.

پی نوشت 2: دیروز یک نوشته از طرف نایت اسکین بود که نام وبلاگم برای نظرسنجی برتر ماه آمده؛ خوشحال می شوم بدانم بودنم در این دنیای مجازی خوب هست یا نه...؟ اگر هست یک رایی به سینما آزادی بدهید.

+ تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:58 نويسنده سینما آزادی |

صد فیلم امشب بعد از بدقولی های قبلی بالاخره سازدهنی (امیر نادری) را نمایش داد. من که اولین بار بود می دیدم و عاشق اون صحنه ای شدم که امیرو، سازدهنی، را گرفته و اون قدر می ره تا توی دریا غرقش کنه. اون صحنه ای که ازش سواری می خواد و درست مقابل سکانسی که آرزو داره عبدالله سوارش شه. راستی حیفم اومد عکس بالا را کوچیک کنم...

+ تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:26 نويسنده سینما آزادی |

 زن ها فرشته اند| سینمای ایران
(عکس: احمد احمدی)

ساعت یک و نیم رسیدیم خانه. ساعت دو برق رفت. نیامد. نیامدو نیامد. نیامد تا ساعت هفت و نیم شب که عصبانی از خانه زدیم بیرون. این روزها هم که خدا را شکر هیچ فیلمی اکران نمی شود و اگر هم چیزی بیاید یک ماهی می ماند و ... تازه با تمام این معضلات اکران، سینما آزادی یک ساعت زودتر بلیطهایش تمام شده بود و رفتیم سینما فلسطین زنها فرشته اند (شهرام شاه حسینی) را دیدیم؛ باز خوبه سه شنبه ها نیم بهاست. شب که آمدیم خسته تر از آن بودم که بیایم و غرغرهایم را بنویسم برای همین دیر شد.

پی نوشت: فیلم خاکستری را هم در همین روزهای اخیر دیدم؛ باور کند هیچ رقمه نمی توان نوشت.

پی نوشت ۲ در ساعت ۱۹:۳۶ عصر جمعه: هم اکنون نام کتابم را در لیست دیدم.

+ تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:47 نويسنده سینما آزادی |