|
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم
|
|
|
(جای عکس خالیست)
امروز روز سینمایمان است، همانی که احتمالا چند وقتی هست یا بهش سرنزده ایم یا از دستش دلگیریم؛ امروز روز همان سالنهای تاریک و پرده های نقره ایست اما هرچه فکر می کنم هنوز نمی دانم برای امروز چه فیلمی ببینم. نمی دانم چه جوری دوباره سینمایی که دوست داشتم را به یاد بیاورم... امروز تولد سینمایی است که حتی فیلم ندارد؛ سال پیش این موقع نشستم و خانه دوست کجاست را دیدم و از کارگردانی نوشتم که کارهای نوین می کند و امسال خبرهای فیلمش را حتما همه شنیده ایم. تولد سینما مبارک... آن بالا جای خالی عکس فیلمیست که دلم می خواهد امروز ببینم؛شاید در این ۲۳ ساعت معجزه ای رخ دهد و آنجا عکسی... در عوض نتایج کافه فیلم اعلام شده و در بقیه نوشته در موردشان می نویسیم. این هم پایان کار کافه... معجزه که رخ نداد اما عصر که با کنترل تلویزیون بازی می کردم یک فیلم کوتاه به نام آوازی برای هامبورگ (امیرشهاب رضویان) دیدم؛ فکر کنم به خاطر تولد سینمایمان بود که من تلویزیون را به جز برای دیدن یک برنامه مشخص روشن کردم و این پست بدون فیلم ایرانی نماند... اما عکسی در دست نیست. در آخرین لحظات ۲۱کم: آنونس شبکه چهار برای روز ملی سینما را دیدید؟ یک سوپرایز خوب و نوستالژیک. ۵شنبه ۲۸ شهریور: در اولین موقع می آیم و کامل می نویسم؛ اولین یادداشتم به طور رسمی در روزنامه اعتماد چاپ شده. استرس های نسل بی دغدغه
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:39 نويسنده سینما آزادی
|
یک هفته ای این آخر تابستانی آمده ایم یزد تا سری بزنیم به مادربزرگ و دیداری داشته باشیم که بعدش مهر می شود و این دانش آموزی شغل وقت گیری است. چند کتاب با خودم آورده ام و سری فیلمهای قصه های مجید، بعد از افطار هم که این فستیوال سریالها شروع می شود و بزنگاه (رضا عطاران) هم امسال سهم من هست (که اصولا از سریال های ایرانی دل خوشی ندارم) روزها هم اگر خانواده فیلمی گرفته باشند چون دیده ام یک کم می نشینم و یک هم می روم و مشغول نوشتن می شوم؛ فکر کنم دارم یکی از داستانهای کوتاهم را به رمان تبدیل می کنم. این هم شرح حالی از روزمرگیهای این روزهایم. همخانه (مهرداد فرید) را هم چون ندیده بودم با دیگران نشستم و کامل تماشا کردم؛ این موسیقی نامجو هرجایی باشد به آدم می چسبد حتی در همخانه.
+
تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:14 نويسنده سینما آزادی
|
امروز بعد از پایان ورک شاپ فیلم صد با عجله خودم را به نمایش اولین ساخته مهرشاد کارخانی که به تازگی از نوآوریش در ریسمان باز نوشته بودم رساندم؛ گناه من را با در نظر گرفتن تمام شرایط ساخت اولین فیلم در ایران و چشم پوشی از چندین سکانس واقعا دوست داشتم؛ فکر کردن به این دایره به وجود آمده و روابط بین آدمها با قواعد کلاسیک سینما خوب درآمده و برای تماشاگر باورپذیر است. دوست ندارم بنشینم و خطها از فیلمی بنویسم که افراد زیادی ندیده اند و نقد کردن هم که کار من نیست. فقط بگویم گناه من فیلم قابل قبولیست و من این اثر قابل قبول را دوست داشته ام و به لیست فیلمهای داستانی که با ستاره های سینما ساخته می شوند و امید است سطح سلیقه را بالا ببرند اضافه می کنم: انعکاس، حس پنهان و گناه من. این هم سهم ما از دیالوگهای فیلم: در انتظار آمدن قطارم. قطاري كه مسافرم در آن نيست. من هم در ايستگاه نيستم، روي ريلم. قطار هر لحظه نزديكتر مي شود. آنطرف خط غربيه اي مرا مي بيند. به او خيره مي شوم، اميد مي بينم و...روزهايي گذشت، در چشمانش گناه ديدم و حسرت و او چشمانش را بست. پی نوشت: چند روز پیش از فصلنامه جشن کتاب تماس گرفتند و خبر توقیف شدنش را دادند؛ نشریه خوبی بود.
+
تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:16 نويسنده سینما آزادی
|
احتمالا قرار بوده اگر آخر شب وقتی کردم بیایم و چندخطی از زمانه بنویسم؛ اما یک پیاده روی یک ساعته همه چیز را عوض کرد؛ مغازه ای که سالهاست تمام فیلمهایم را از آنجا می خرم هم سر راه این پیاده روی بود، هیچ چیز خاصی نمی خواستم اما فکر کردم بدنباشد دی وی دی های جدیدش را ورقی بزنم؛ داخل شدم و هنوز چیزی نگفته بودم که خودش یک کیسه داد دستم و گفت بیا اینو فعلا بگیر؛ وقتی توی کیسه را نگاه کردم باورم نمی شد؛ نیوه مانگ (بهمن قبادی) بهترین چیزی بود که امشب می توانست به دستم برسد. خیلی وقت است از یک فیلم فوق العاده ننوشته ام، یک داستان جدید و عالی. تازه دارد یادم می آید چه لذتی دارد دیدن فیلمی که هیچ کجایش لنگ نزند؛ موسیقیش لذت ببخشد، داستانش دوست داشتنی و نو باشد، صحنه ها و تصاویر و همه چیز و همه چیز همان است که باید. کاش می شد به خاطر اسکار هم که شده دست به اکرانش ببریم. دیگر لذتی نیست که با کلمات با شما تقسیمش کنم؛ نیوه مانگ را باید دید. پی نوشت: دیروز هم برای دیدن هفت فیلم کوتاه به فرهنگسرای هنر رفتم که تنها یکی از آنها برایم به یادماندنی شد؛ جای دوست، جای دشمن (الهام حسین زاده) که بر اساس داستانی از صادق چوبک با نام انتری که لوطی اش را از دست داد ساخته شده بود از آن فیلمهایی بود که دوباره یادم آورد چقدر به اکران فیلم کوتاه و دیده شدنشان نیاز داریم. نوشته بودم که قالب وبلاگم به کوتاه نویسی نمی خورد! پی نوشت (۶ شهریور): امروز دیدم نایت اسکین نتایج را اعلام کرده و سینما آزادی هم با هفتاد رای حدودا رتبه سی را کسب کرده. از امروز هم عازم سفرم و اینجا می ماند با نوشته های شما. به امید دیدار.
+
تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:7 نويسنده سینما آزادی
|
عصر امروز فیلم زمانه (حمیدرضا صلاحمند) را دیدم و متاسفانه بیشتر از این نمی توانم بنویسم؛ فکر کنم پست بعدی که در همین چند ساعت نوشته خواهد شد دلیلش را توضیح دهد.
+
تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:13 نويسنده سینما آزادی
|
دیشب صد فیلم مثل تمام این هفته های اخیر با پخش یک فیلم خوب از سالهای دور (کیسه برنج (محمدعلی طالبی)) خوشحالمان کرد. من که سالهاست دوستدار تمام آثاری هستم که داستانش رنگ و بویی از نوشته های هوشنگ مرادی کرمانی را داشته باشد؛ دیشب هم با خانواده نشستیم و از تک تک سکانسهای فیلم لذت بردیم مخصوصا صحنه ای که تمام پسربچه ها کیسه ای برنج دست گرفته اند و دنبال جیران می آیند. پی نوشت: قالب وبلاگم به این کوتاه نویسیها نمی آید؛ وقت هم ندارم چه برای نوشتن بیشتر و چه کامل کردن طرح جدید قالب وبلاگ اما در عوضش روزانه اینجا را به روز کردن حسابی لذت بخش است. راستی اگر هنوز یاد خسرو شکیبایی، خانه سبز و همه سبز بودنهایش می افتید نسیم هراز این ماه را از دست ندهید؛ عکس جلدش با آن تیتر ستاره ماند...
در ماهنامه فیلم هم آن نوشته بازی سکوت و بازی کلام (هوشنگ گلمکانی) تمام دیالوگ های اکبر آمده و یادم آورد که چقدر این دوازده دقیقه بی نظیرست و تا ابد ماندگار که دیگر هیچ وقت قرار نیست مهرداد فخیمی پشت دوربین برود و خسرو شکیبایی با آن صدایش نقش بازاری را بازی کند... دیالوگهایش یادتان هست؟ "من بودم و اصغر خدابیامرز و این چرتکه... " "اکبر هستم. شریک اصغر شوهر اول زیبا خانم. شریک امیر شوهر دویوم زیبا خانوم" و این تشدید "ی" که همان اول بهمان می گفت "اکبر بی سواته" می ترسم. می ترسم سبز گفتناش یادمون بره. می ترسم این نوارهای ویدویی خراب شه و نتونیم به نسل بعد نشان بدیم. نتونن بشنون: "رییس باش ولی ریاست نکن"
+
تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:16 نويسنده سینما آزادی
|
چند وقت پیش برای درآمدزایی کارگاه مدرسه مان تصمیم گرفتیم که فیلمهای موردنظر بچه ها را به کارخانه سفارش دهیم و ارزانتر بگیریم تا بقیه پول فیلم برای کارگاهمان خرج شود، هرچند سود زیادی نصیبمان نشد اما به خاطر کارگاه هم که شده دو فیلم سفارش دادم و امروز که برای گشت یک روزه ای به ویلای یکی از دوستانمان در دربندسر می رفتیم من هم فیلمها و لب تابم را برداشتم. درست نیست امروز و بعد از ده سال از یک فیلم اجتماعی که شاید برای دورانش بوده صحبت کرد اماچشمهایش (فرامرز قریبیان) آخرین فیلمنامه ایست که از مسعود جعفری جوزانی ساخته شده و البته به زودی (پس از رمضان) باید منتظر سریال عظیم در چشم باد باشیم. پی نوشت: طلای امروز هادی ساعی و خبر دیدن فیلمی به کارگردانی رایدلی اسکات و با بازی گلشیفته فراهانی یادمان برد همه موقعیتهایی را که از دست دادیم؛ تبریک. راستی همشهری جوان را از دست ندهید؛ فیلمهای بچگیمان بزرگ شده!
+
تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:11 نويسنده سینما آزادی
|
|
|