|
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم
|
|
|
زمان این روزها خیلی کم شده، فکر می کنم باید دوباره ثانیه را اندازه گیری کنند که شاید کوتاهتر شده باشد در این سالها. حداقل من که این روزها گاهی وقت کم می آورم و امروز عصر بالاخره یک ساعت زمان پیدا کردم تا سری به جشنواره سینما حقیقت بزنم. سینما فلسطین شلوغ بود و توی سالن افراد زیادی ایستاده بودند تا مستند صد سال نفت ایران؛ M.I.S شهری که بود (مهدی کرم پور) را تماشا کنند. یک واقعه مستند که این سالها پیرامونش زیاد حرف زده ایم و نوشته ایم و خوانده ایم اما مثل همه چیز به ابتدا و شروعش زیاد فکر نکرده ایم. امسال ۵ خرداد کشف نفت در خاورمیانه، در مسجد سلیمان (M.I.S) صد ساله شد. شنیدن این تاریخ از زبان کسانی که این سالها با نفت زیسته اند، دیدن آنچه از مسجد سلیمان مانده تلخ است، اینکه برسیم به تاریخ و باز هم حافظه ی ضعیف تاریخیمان چیزی را به یاد نیاورد و... چند خط یادگاری از فیلم: پیرمرد با آن لهجه شیرینش و خانه های ده فوتی، بیست فوتی و بعد یک اتاق تا 3 اتاق که به کارگران می دادند؛ برنده مسابقات بیلیارد ایستاده در باشگاه مخروبه ایران؛ سینمای تابستانی و آن اتاق پر از نگاتیوهای از یاد رفته و... و لحظه ی ملی شدن صنعت نفت که همه در سالن دست زدند و... پی نوشت: دوست داشتم مستندهای آسمان سیاه شب، سینما آزادی، مجسمه های تهران و... را هم ببینم؛ اما این مسآله زمان غیرقابل حل است. پی نوشت ۲ (۳۰ مهر): یک تشکر ویژه از بلاگفا به خاطر این کدهای امنیتی که کاربرانش را از صدها آگهی تبلیغاتی نجات داد. ممنون.
+
تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:19 نويسنده سینما آزادی
|
دیشب دوستم sms داد که فردا برویم سینما و من هم با وجود اینکه تصمیم داشتم طعم تلخ کنعان را تا مدت ها برای خودم نگه دارم نه نگفتم؛ در نتیجه امروز عصر برای سانس ۶:۳۰ رفتیم سینما عصر جدید به دیدن سه زن (منیژه حکمت). درست نمی دانم مدت فیلم چقدر بود اما انگار کش می آمدند دقیقه ها... هیچ چیز خاصی از فیلم در ذهنم نقش نبسته تا بخواهم بنویسم؛ تا فراموش نشود. پی نوشت: این تعطیلات دوباره وقتی شد تا در این دنیای مجازی پرسه ای بزنم و باز هم یک بازی خوب از وبلاگ توکای مقدس که در بقیه نوشته انجامش دادم و یک نامه فوق العاده برای خاتمی که حتما بخوانید. پی نوشت یادداشت ۱۸ مهر: یادداشت امروزم دو اشکال چاپی کوچک دارد: ۱- دو تا "و" در جایی آمده. ۲- دیو افسانه هایمان... پی نوشت (۱۷ مهر): داشتم نگاهی به آرشیو وبلاگم می انداختم، چقدر یک سال اول را بی دلیل آمده بودم. انگار عادت نداشتم... نمی دانم شاید خوشم نمی آمده از نوشتن در این دنیای مجازی که بوی قلم و کاغذ نمی دهد... حالا هم و تا همیشه این قلم و کاغذ چیز دیگریست اما فکر کنم دارم وبلاگنویسی را هم یاد می گیرم. پست های این یک سال اول را هم بگذارم باشد تا نشان دهد در این سالها چقدر آموخته ام، تجربه کرده ام... و چقدر خوب است که آنقدر دیر نیامده ام و وقت بود تا یک سال را خرد خرد بیایم... حالا اینجا هم برایم خوب است، بوی کاغذ کاهی وقتی خودکار را رویش می کشم نمی دهد اما صدای دکمه ها با همین فونت بلاگفا... حتما باز هم از شروع وبلاگنویسیم خواهم نوشت... از همان موقع که درست نمی دانستم...
+
تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:32 نويسنده سینما آزادی
|
همین الآن از سینما آزادی رسیدم. این روزها دوباره دارد یادم می آید حس و حال فیلم خوب دیدن را؛ با فیلم همراه بودن را. کنعان (مانی حقیقی) را دوست داشتم. از این حس خوب و غم انگیز خوشم می آید... صحنه های طبقه پنجم، آن خانه که پایان فیلم وقتی مینا با پله ها رفت دیگر دیده نشد؛ ماندن تلخ مینا... سکوت و موسیقی کنعان. نمی شود باور کرد روزی سینمایمان از دست برود؛ سینمایی که هرچند وقت یک بار هم که شده نمی گذارد فراموش کنم دوستش داشته ام و دارم. از سینما که بیرون آمدم رنگین کمان بود؛ خیلی وقت بود رنگین کمان هم ندیده بودم. نوشته در شب: شب در خانه هم پربار بود. دیدن تله تاتر خرده جنایت های زن و شوهری و قسمت آخر کاملترین کار طنز تلویزیونی هم که جای خودش. بزنگاه حالا حالاها بی رقیب است. پی نوشت: این لینک سایت سینما آزادی را هم بهتر است حذف کنم؛ انشاالله تا چند سال دیگر راه می افتد! رزرو هم تلفنی انجام می پذیرد (بلیط هم دم گیشه هست!)
+
تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:34 نويسنده سینما آزادی
|
اکران فیلم جدیدی از ابراهیم حاتمی کیا این مژده را به من می داد که دوباره سه تایی با خانواده قرار است برویم سینما؛ شاید به طرز خنده داری بشود گفت که سینما را در شهریور هفتاد و دو و با فیلم از کرخه تا راین در سینما آزادی شروع کردم از همان موقع که پدر و مادرم نوزاد شش ماهه را به سینما بردند همیشه تمام فیلمهای حاتمی کیا را در سینما دیده بودیم. شش سالم بود که نزدیک سینما سروش وقتی برای دیدن فیلم موج مرده رفته بودیم گمشدم. دو سال پیش هم بود؛ پستش در همین وبلاگ هم هست، به نام پدر. آن موقع دستم تا بازو در گچ بود و از وقتی پای حبیبه رفت روی مین انگار فقط با بغض نشسته بودم و احساس همدردی می کردم! ارتفاع پست را هم باید در عصرجدید دیده باشم. اما فیلم امروز با همه کارهای قبلی فرق داشت؛ یک موضوع نو و متفاوت. یک سینمای شلوغ و پر از بیننده. تیزرها و تبلیغات های تلویزیونی متفاوت. چقدر وقت است از یک فیلم ایرانی حرف نزده ایم؟ حالا دارد وقتش می شود. فصل جدید اکران امیدوارکننده تر از قبل است. پی نوشت: امروز دومین هفته چاپ ستون هفتگیم بود؛ انقدر این مدت وقتم پر بود که نتوانستم چند خط از این کار جدید بنویسم. روزنامه اعتماد - پنجشنبه ها - صفحه هشت: گزارش اجتماعی - یک ستون به نام "از نسل بعد". نوشتن گاه به گاه این وبلاگ، یک ستون هفتگی، کتاب سبز بی پایان و تکالیف مدرسه (که چاپ نشریه اش هم با من است) فعلا روزهای جالب و پرباری را برایم رقم زده. هنوز هم کتابت و کتاب را جوری دیگر دوست دارم. سینما جای خودش. پی نوشت ۲: آخرین روز تابستان مرگ بازی (پدرام رضایی زاده) را خواندم. نشر چشمه جدا از چاپ کتاب های خوب کار ما را هم برای نوشتن درباره اش راحت می کند؛ با همان چند کلمه "جهان تازه داستان" که پایین جلد می زند و این یعنی باز هم یک کتاب نو، یک نثر جدید. پی نوشت ۳ (هفتم مهر): این چند کلمه را در ستون کنار گذاشته ام تا در عوض به روز نکردن هایم حداقل چند کلمه ای بنویسم از روزها؛ که بی بهانه پشت هم می گذرند و بگویم هر روز هستم و می خوانم؛خسته از روزمرگی هایم... فقط وقت نیست برای نوشتن. شما وقت دارید؟
+
تاريخ جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:53 نويسنده سینما آزادی
|
|
|