|
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم
|
|
|
داشتم می رفتم بخوابم. شب بخیر را به همه گفتم و در اتاقم را بستم و بعدم پام را که فکر می کنم در برخوردم با چمدان کف اتاق یک ضربه اساسی دیده با پارچه سبزی که تو کمدم بود بستم. چند ثانیه بیشتر به خواب نمانده بود که پشیمان شدم. لب تابم را باز کردم تا مثلا کامنتام را با همین ده دقیقه باتری به جا مانده چک کنم که به خاطر اختلالات بلاگفا در این دو روزه زیاد هم نبود اما مگه میشه در حالیکه آخرین روزهای تابستان سپری می شوند زود خوابید و به آنچه در این سه ماه آمد و رفت فکر نکرد و ازشان ننوشت. تابستان عجیبی بود. بعضی روزهاش با همین خیالاتی که همیشه هم از داشتنشون شادم حسابی سخت بود مثل روزهای اول تابستان یا وقتی دندانهای عقلم را جراحی می کردم یا وقتی نتونستم مثل هر سال روزه بگیرم یا این لثه اضافه که هنوز توی دهنم هست و فردا تکلیفش معلوم میشود... بعضی روزهاشم خوش گذشت مثل سفر شمال یا ساخت فیلم کوتاه تقلب یا آن مجسمه کوچک ایشیمبابا یا عکاسی در شهرک سینمایی یا دیدن طوفان سنجاقک و محدوده دایره با یکی از دوستان قدیمی یا... پی نوشت یک: من را به خاطر این نوشته های در هم برهم و بی سر و ته و ببخشید... می اندازمش تقصیر خودتان که گفتید بمانم و بنویسم:) پی نوشت دو: آهان راستی این تردید را که واروژ کریم مسیحی بعد از ۱۸ سال به این خوبی ساخته از دست ندهید. بگذارید یکبار این پیش بینی ها غلط از آب دربیاید و دوخواهر پر فروش ترین نشود. من در جشنواره دیدمش اما فکر کنم این روزها دوباره به دیدنش بروم. این روزها روزهای شک و تردید است. پی نوشت سه: می روم برای دیپلم. این منم؟ عجب زود بزرگ شدم.
+
تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:58 نويسنده سینما آزادی
|
نمی دانی اینکه وقتی باران امشب شروع می شد تو تازه از سینما آزادی آمده باشی پارک آب و آتش و با دوستان همیشگیت باشی و حسابی از یک سرپناه دور باشی چه کیفی دارد. بدوی و خیس خیس شوی و دوستانت به این نتیجه برسند که اگر افشین خالقی را که افتاد توی استخر خانه مهتاب اینا مسخره نمی کردند اینجوری نمی شد چه حالی دارد. اینکه قبلش حتی از دیدن دو خواهر که می دانی اثر هنری نیست لذت برده باشی و کلی حس خوب یادت بیاید و بعد این باران. آخرشم که در اوج سرما و در حالیکه از تک تک شاخه های مویت باران می چکد بر می گردی زیر سقف و یک نسکافه داغ داغ...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:5 نويسنده سینما آزادی
|
اینجا یک سال اول نوشته ای نداشت، تلاش یک نوجوان سیزده ساله بود برای نوشتن در فضایی ناشناخته که آنوقت انقدرها هم رواج نداشت. تصمیم گرفته بودم از سینما و کتاب و فرهنگ و هنر بنویسم و چه جوریش را نمی دانستم لابد! قبل از اینکه زیاد به اسم و اولین پست و نوشته هایم فکر کنم پستهایی را پشت سر هم ردیف کردم. شاید خنده دار است یا اصلا مسخره اما تا جایی که یادم هست اولش حسش ترس بود و بعدتر شوق نوشتن در این فضای مجازی آمد سراغم. خلاصه اینکه هرچیزی یکجوری شروع می شود و اینجا هم با یک اسم معمولی(که هنوز هم آدرسش بلاگفایش به همین اسم است) و با چند پست ساده و بدون امکان درج نظر به وجود آمد. کم کم من با وبلاگم بزرگ شدم و ده ماهش بود که فهمیدم چقدر وبلاگ نویسی و اینجا را دوست دارم و به فکر افتادم تا تولد یکسالگیش همه چیز را مرتب کنم و درست و حسابی شروع به نوشتن کنم. اولینش اسم وبلاگ بود که به سلام سینما تغییر دادم و چون نام بلاگفاییش قابل تغییر نبود، رفتم و یک دامنه به این نام ثبت کردم. قالبش را عوض کردم و جای نوشته های شما را بوجود آوردم. به قول معروف دستی به سر و گوشش کشیدم و بعد هم برایش یک جشن تولد گرفتم و روز تولدش شد یکی از مهم ترین روزهای زندگیم. تنها چیزی که هنوز به من و روزنوشتهای شخصیم در قالب سینما نمی آمد همین اسم "سلام سینما" بود. اسمی تکراری از فیلمی که من هیچ وقت هیچ یک از آثار کارگردانش را دوست نداشته ام (فیلمهایش خوب است گفتم من دوست نداشته ام!) دنبال یک اسم سینمایی شخصی... نوستالژیک. کلنگ آزادی که خورد خاطرات قدیمی یادم آمد و حرفهایی دیگران از اولین سینمایی که آنجا رفتم. سینما آزادی؛ بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم:) اما از اول این تابستان خیلی چیزها تغییر کرد، برای اولین بار حرفهایم در روزنوشتهای سینماییم نگنجید. گاه فقط کلماتی بودند که می خواستم بنویسم و آنچنان بی مفهوم می نمودند که فراموششان کردم و این روزها هم برای نوشتن چیزی نداشتم. شک از همانجا آمد. شک اینکه ببندم و بروم و تمام وقتم را بگذارم برای کتاب تازه ام. شک اینکه هیچ کس اینجا را نمی خواند و همین پنجاه-شصت بازدید روزانه هم که وبگذر آمارش را گزارش می دهد اتفاقیست. شک اینکه... بدی شک همین است دیگر، شروع که بشود تا آخرش می رود. شک همان درباره الی است: یک پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه... شک همان تلخیست که در این ده - یازده روز کم کم برای من از بین رفت. فهمیدم اینجا کلی خواننده دارد. فهمیدم با کمی تغییر در روند نوشته هایم دوباره دستم به قلم می رود. ممنون از همراهیتان و امیدوارم از این تغییر که از اینجا به بعد به سراغ نوشته هایم می آید ناراضی نباشید. اینجا دیگر فقط روزنوشت روزهای سینماییم نیست؛ هرچند که سینما همیشه و همچنان مهم ترین رویداد جهان من است. راستی روز این رویداد مهم بر شما مبارک. اهل سینما روزتان مبارک:)
پی نوشت یک: نوشته ای را که به عنوان پست موقت گذاشته بودم و آن همه نوشته های شما را... حیفم آمد موقت باشد. برای همین این ها را در همان پست نوشتم و نوشته های موقت قبلی را هم در ادامه نوشته دائم کردم:) پی نوشت دو: پستچی سه بار در نمی زنه دخترجون. تو زندگی یه قانون بی رحم وجود داره: اینکه بیشتر فرصت های مهم غیرقابل برگشتنه!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 3:2 نويسنده سینما آزادی
|
|
|