تبليغاتX
سینما آزادی - غریبانه
بار دیگر سینمایی که دوست می داشتم

صبح، یا شایدم دیگر حوالی ظهر تلویزیون را که روشن کردم داشت غریبانه (احمد امینی) را نشان می داد. داشتیم می رفتیم بیرون، اما خدا می دونه چقدر دلم می خواست فیلم را ببینم؛ انگار، انگار که نه، واقعا دلم تنگ شده بود برای دیدن هدیه تهرانی و میترا حجار توی یک فیلم ایرانی. اصلا دلم لک زده بود برای دیدن یک فیلم ایرانی که نمی دانستم چه باید باشه. تلویزیون را خاموش کردم و رفتیم بیرون. حواسم به فیلم بود، به همان ده دقیقه ای که دیده بودم و فکر می کردم حالا از کجا فیلم را گیر بیارم و میان این همه سفارش که برای فیلم می دهم اسم غریبانه...

نمی دونم چرا وقتی آدما چیزی از خدا می خوان و بعد خدا زود همون را می ده می گن وای! کاش از خدا یه چیزه دیگه خواسته بودم؛ اما من امشب که یکدفعه بین کتاب خواندنم کانال ها را امتحان می کردم، وقتی دیدم روی صفحه تلویزیون آبیه و وسطش با سفید و با آن فونت هزار نوشته غریبانه گفتم ممنون خدا؛ من همین را می خواستم نه یه چیز دیگه. از فیلمهای قدیمی، منظورم قدیمی برای خودم با این سن و سال، خوشم می آید؛ یادم می آورند که توی همین سالها که داشتم زندگی می کردم چقدر همه چیز عوض شده. خوب یا بدش مهم نیست؛ آن را باید بسپاریم دست جامعه شناس و تاریخ نگار و... من فقط دوست دارم تهران همین چند سال پیش را ببینم که تونل رسالت ندارد، که ماشین آخرین مدلش و اوج خسارتش هشت میلیون تومان است، که آدمهای توی فیلمش خوب یا بد انسانیت یادشان نرفته، که... چقدر خوب است که گاه زمانه فیلمی به دستم بدهد؛ لابد اگر غریبانه را هم سالها پیش لای آن انبوه فیلم ها می دیدم الآن چیزی از آن یادم نبود و در خواب بودم.

 هیچ وقت انقدر یکسره و بدون پیش بینی وبلاگ نویسی نکرده بودم، نشسته ام و هرچه به ذهنم می رسد تایپ می کنم. باورم شده تابستان است؛ اولین تابستانی که جایی برای سینما رفتن ندارد، که کسی جرات نمی کند سینما برود از خاطره رکس و آزادی و....    این روزها و این شب ها، من، متولد دهه هفتاد و نسل چهارمی این آب و خاک دارم تجربه های جدیدی کسب می کنم؛ دارم بزرگ می شوم، هیچ کس هم که این را نگوید درد دندان عقل هر لحظه بارها و بارها یادم می آورد.

پی نوشت: به دنبال آرشیو یا تک شماره های نشریه گردون هستم.

+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 3:47 نويسنده سینما آزادی |